
گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا
تک درختی در بیابان یکه و تنها کشید
گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن
عکس یک خنجر ز پشت سر پی مولا کشید
گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم
راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشید
گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش
عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید
گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن
در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشید
گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش
فکر کرد و چهار قبر خاکی از طه کشید
گفتمش سختی و درد وآه گشته حاصلم
گریه کرد، آهی کشید و زینب کبری کشید
گفتمش درد دلم را با که گویم ای رفیق
عکس مهدی را کشید و به چه بس زیبا کشید
گفتمش ترسیم کن تصویری از روی حسین
گفت این یک را بباید خالق یکتا کشید
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین...........روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
می برد در کربلا هفتاد و دو ذبح عظیم.........بیش ازین ها حرمت کوی منا دارد حسین
بسکه محمل ها رود منزل به منزل با شتاب......کس نمی داند عروسی یا عزا دارد حسین
بردن اهل حرم دستور بود و سرّ غیب......ورنه این بی حرمتی ها کی روا دارد حسین
او وفای عهد را با سر کند سودا ولی.....خون به دل از کوفیان بی وفا دارد حسین
دشمنانش بی امان و دوستانش بی وفا.......با کدامین سر کند، مشکل دوتا دارد حسین
آب خود با دشمنان تشنه قسمت می کند.....عزت و آزادگی بین تا کجا دارد حسین
دشمنش هم آب می بندد به روی اهل بیت.......داوری بین با چه قومی بی حیا دارد حسین
بعد ازینش صحنه ها و پرده ها اشک است و خون...دل تماشا کن چه رنگین سینما دارد حسین
ساز عشق است و به دل هر زخم پیکان زخمه ای...گوش کن عالم پر از شور و نوا دارد حسین
شمر گوید گوش کردم تا چه خواهد از خدا......جای نفرین هم به لب دیدم دعا دارد حسین
اشک خونین گو بیا بنشین به چشم شهریار....کاندرین گوشه عزایی بی ریا دارد حسین
تا کی در انتظار گذاری به زاريم
باز آی بعداز اين همه چشم
انتظاريم
ديشب به ياد زلف تو در پردههای ساز
جانسوز بود شرح سيه روزگاريم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
ديشب که ساز داشت سر سازگاريم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زندهداريم
شرمم کشد که بی تو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام بس است همين شرمساريم
امتحان ریشه هاست!
ریشه هم هرگز اسیر باد نیست!
زندگی چون پیچکیست!
انتهایش می رسد پیش خدا...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم.
تمام شب براي باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.
پس ازِ يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي كه در تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم تو را در دشتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي؟
نمي دانم چرا ، شايد خطا كردم
و تو بي آن كه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه ،
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
باز هم منم وتنهايي بنفش و خاطرات سبز باقي مانده از بودن تو
منم وصداي گذر لحظه هاي گذران عمرو دلواپسي هاي قلم دلتنگم
خوشبختي هاي كوچك وكوچكترين بهانه هاي من براي زيستن
وباور حضوركمرنگي كه تو در ديروزعمرم داشتي
حالا منم...........و تنهايي و دنيايي ازتيرگي هاي نامعلوم
مي ترسم هم ازامروزو هم از فردا
چشم به جاده هاي انتظار دوخته ام..........بي آنكه بدانم چرا
گويا درون خاموشم دلتنگ روشنايي چشماني آسماني است
شايد اين منم كه خورشيد را ميجويد .....در تاريكي ظلماني شب
شبي هزار ساله و بي انتها
فردا راه ديگري را براي رسيدن به تو تجربه خواهم كرد
اگر به فردا برسم
واگرفردايي باشد .....در وراء فرداها
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زادوزيبا بميريد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد
درآن گوشه چندان غزل خواندآن شب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد؟ آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قوئی به صحرا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش بازکن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
دستها
دستها بالا بود.
هر کسي سهم خودش را طلبيد.
سهم هر کس که رسيد،
داغ تر از دل ما بود
ولي
نوبت من که رسيد،
سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگريک پاسخ
پاسخ يک حسرت!
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتي تا ته دلتنگيها
شايد از وسعت آن بود
که بي پاسخ ماند
پروانه را گفتند : چون می دانی که تو را از وصل شمع جز سوختن
هیچ فایده نیست چرا گرد وی می گردی ؟
گفت : من حیات را از برای آن یکنفس میخواهم که می سوزم.
برای پر كشيدن شوق پروازم تو هستی
كه با لياقت در وجودم ريشه بستی
گفتم عاشق شدم گفتی عاشقان ديوانه اند
عاقبت عاشق شدی كه خود ديوانه ای
من از طرز نگاه تو امير مبهمی دارم
نگاهت را نگير از من كه با آن عالمی دارم
پرنده پر نزن وقت ســــــحر نيست
دو دل از هم جدا كردن هنر نيست
يادته عكستو دادی بزارم تو قاب قلبم
از اون روز ديگه هرگز به كسی نگاه نكردم
كنارآشنايي تو آشيانه ميكنم
هواي آشيانه را پر از ترانه ميكنم
كسي سوال ميكند براي چه تو زنده اي؟
و من براي زندگي تو را بهانه ميكنم
دل من
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچد
از تو می پرسم
" به کجا باید رفت ؟؟"
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهایی هاست...

پروردگارا
نمي دانم با اين همه ناسپاسيِ چگونه تمنايم رااز توطلب كنم.ازتوكه خورشيدي رادرزمستاني ترين روزهاي زندگي ام تاباندي تا گرمي بخش لحظه هاي يخ زده ام با شدومن به خود باليدم كه اين چنين عزيز درگاهت بوده ام
اكنون خورشيدم درافق آرزوها غروب كرده است ومن مانده ام دلتنگ در حسرت آرزوهاي مانده بر دلم وهراسان ازسكوت وتنهايي شب
پروردگارا،
در اين شب كه ابرهاي دلم خيال باريدن دارند فقط ذكر نام توازبار غم هايم مي كاهد
الهي!
تو بارحمت بي منتها يت اينك تنها اين دعاي شبانه ام را برايم مقدر كن
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
در تنهاترین تنهاییش تنهای تنهایش نذار
آمين
در زمانيكه وفا
قصّه ي برف به تابستان است
و صداقت گل نايابي
و در چشمان پاك شقايق ها
عابر بي عاطفه ي غم جاري است
به چه كسي بايد گفت
با
دلم از خيلی روزا با کسی نيست
تو دلم فرياد و فريادرسی نيست
شدم اون هرزه گياهی که گلاش
پرپر دستای خار وخسی نيست
ديگه دل با کسی نيست
ديگه فريادرسی نيست
آسمون ابری شده
ديگه خار و خسی نيست
ماهی از پاشوره بيرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذرگرگ بيابون افتاده!
آفتاب نگاهعاشقانه ات كجاست.....حالا كه سخت ازسرماي تنهايي مي لرزم
آسمان قلب خالي ازكينه ومهربانت كجاست....حالا كه در حسرت يكبار بال گشودن و پر وازم
دستهاي ياري گرت كجاست.......حالا كه ماتم زده به انتظار ياري گري بي منت
نشسته ام
حالا كه براي پايان اين اندوهها دلم به شاخسار تمنا خشكيده کجایی؟
